Send via SMS

Sunday, February 05, 2006

تولد من

امروز اولين روز از آخرين سال دومین دهه زندگي ام را شروع کردم
هميشه منتظرش بودم برايم جالب مي نمود اين روز و چه خوب که امروز تنهاي تنهايم مثل بقيه روزها
ديروزم ، امروزم و تنهاييم را قاب مي گيرم و به آن نگاه مي کنم
از تنهايي تا تنهايي از تولد تا امروز و حتما از امروز تا مرگ
امروز بیست و نه ساله شدم
ده هزارو پانصدونود روز از زندگيم گذشت و تمام شد. يکي يکي دوستان تماس گرفتند و تبريک گفتند
و هنوز تنها نشسته ام ، در چهارچوب ساخته دست خودم و زمانه ، محصورشده در سال و ماه
بهمن ماه است و باران و باز هم باران ، اين پديده تکراري اما شاهکار و زيبا
رگهاي متورم شده ام را نظاره مي کنم و به همه بدنم از فرق سر تا نوک پا ، همه جا را خوب نگاه می کنم
و بار ديگر ياد گذشته ها مي افتم از اولين تصوّرها و تصويرهاي بي کلام سه يا چهار سالگي تا مدرسه ، از مدرسه تا مدرسه
از کنکور تا دانشگاه ،از دانشگاه تا کار و از کار تا کار و از زندگي تا جدايي واز جدايي تا امروز و از سلام تا سلام
اما من هميشه امروزم را بيش از ديروز دوست داشته ام حتي اگر روز سختي باشد
و چه کسان بسياري که در اين بیست و نه سال ديده ام ، چه دوستان نزديک و همساني و چه انسانهاي دور و غريبي از من
و کساني که دوستشان داشته ودارم که ديگر نيستند و من دلم برايشان تنگ مي شود خيلي زياد
و چقدر عاشق شده ام ، به خدا فکر کرده ام ، شاد بوده ام و چقدر دلم گرفته بوده ،فکر کرده ام ، اشک ريخته ام و غصه خورده ام
و حالا همه اين تاريخ را نگاه مي کنم همه اين توشه را که بنظرم هيچگاه کوتاه نيامده است به گذشته نگاه مي کنم و مي بينم که چقدر درست و نا درست انجام داده ام و چقدر زياد بوده عادتهايم هم يکي يکي اضافه شده . انبار ، انبار
ده سال پيش بسياري از عادتهاي امروزم را نداشتم . مثلا عادت به ............... ، عادت به ............... ، حتي عادت به ............... نه نه اصلا نداشتم
و بيست سال پيش عادت به ............... را هم نداشتم . اما حالا که بیست و نه ساله شده ام مي بينم که چقدر عادت دارم
چه زيادند اين تکرارها و شايد کم نباشند عادتهايي که ديگر عادت من نيستند . با مرور زمان ، انديشه و يا شايد جبر و خفقان
امروزيک روز ديگر به مرگ نزديکتر شده ام
مرگي که شايد در دهي دوردست کنار کلبه اي زيبا ، يا در اطاقکي آجري در شهري سيماني و زشت و چه فرقي مي کند که کجا باشد ؟ هيچ
به هر حال هر وقت و هر جايي بميرم ، از بعد از اين حداقل بیست و نه سال نفس کشيده ام ، بیست و نه سال خنديده ام و ضجّه زده ام
دورو برم را نگاهي مي اندازم، خنده ام ميگيرد از آناني که قرضي زنده اند و باز بدهي خود را فراموش مي کنند و باز هم دروغ ، پستي ، پر خوري ، ترس ، چاپلوسي و باز هم دروغ . اَه ه ه ه ه ه
از بالاتر نگاه ميکنم و خدا را ميبينم که راضي از اين همه اسباب بازي که البته آفريده خود اويند. اسباب بازيهاي شکل در شکل ، عجيب و غريب
در اين بیست و نه سال چقدر اسباب بازي نما ديده ام ، چقدر اسباب بازي نماي تکراري چرا که تکرار زاييده قانون است و آفرينش و قانون برادرند و بدون هم غير ممکن. پس اسباب بازيها تکراري به دنيا مي آيند ، تکراري مي زيند و تکراري مي ميرند الا کمي که کمتر تکراري زندگي مي کنند و در گير مّره گي نيستند و خود آفريننده تکرارها و تقليدها و انقلابها و چاپلوسيها مي شوند. چه در زمان حيات چه پس از مرگ ويا شايد هم گمنام مي زيند وگمنام مي ميرند و تکرار نمي شوند مانند لحظه ها ، روزها و ماهها که ديگر تکرار نخواهند شد
امروز اولين روز از سی سالگيم را آغاز کردم . روزي که هميشه در انتظارش بودم و ديگر هيچگاه تکرار نخواهد شد. مانند سالهاي پيش و فردا يک روز ديگر به مرگ نزديکتر مي شوم. و باز هم عادت جديد ديگر ، باز هم ديدن آدمهاي عجيب تر از امروز و بازهم ... تا وقتي که ... ساله شوم و تمام شوم
شانزدهم بهمن ماه هزارو سیصد و هشتادوچهار

2 Comments:

At 2:40 AM, rootoosh said...

pesaram tavalodet mobarak. man in posteto alan khondam.

 
At 2:41 AM, rootoosh said...

in chera comentamo nemigireh. bazam tavalodet mobarak

 

Post a Comment

<< Home