Send via SMS

Tuesday, January 24, 2006

مَرِّگی داران

جهانگيران بسيار در خاک خفته اند و عاشقان نيز هم هم بستري ،هم سطحي ،چه آميزش غريبي است نازنين خاک يکسان ،سنگ يکسان،تابوت يکسان ،البته با کمي فرق آنهم فقط در خراطي چهار گوشه تابوت جهانگيران با عاشقان ، فقط همين اماپس ازفرود آمدن جسد در حفره خاک ، ديگر تميزي نيست در اين دو و من مي دانم که دير يا زود خواهم مُرد ، ميدانم که پس از مرگم نيز کسي را اشک ريز ندارم من مهربان ندارم و نا مهربانان نيز با مَرِّگي عفتشان سرگرمند ، سرگرم فرداهاي کريه تر از امروز ، که نقشه معماري شده اش را در ذهن بيهوده خويش ترسيم کرده اند پراکنده سخن مي گويم ، مي دانم ، ازدالاني نور زدالان ديگر به آريه مي گيرم ، اين يکي را تاريکتر مي بينم ،به سراغش مي شوم ، پيچ درپيچ، دالان اصليم را گم مي کنم پس مرا ببخش اگر پراکنده گويي مي کنم ، ورد است سخنانم يا نوشته اي مُرکب ؟ خود نيز نمي دانم ، از بيمار خفته در بستر هذيان توقعي نداشته باش ، که تو خود نيز بيماري و ميداني زهي آرامش کلام که آن نيزنوعي خلقت مَرِّگي است و تهوع آور است اين عجب ! و مَرِّگي داران مي ستايند نامهربانان را
پاييز 1383

0 Comments:

Post a Comment

<< Home