Send via SMS

Tuesday, January 24, 2006

توهّم بامزگی

در سراب زندگی کردن ،درخیال مردن ،مثل در شکوفه ، در باران، درپنجره خیره ماندن یا در ابر راه رفتن است. زیباست مردن میان زمین و هوا ، شاهکار است مرگی به رودی در دور دست ،به کلبه ای متروک و چه لذت بخش است این طیران ، این پهلو به پهلو شدن، این از خواب تا از خواب و چه فرقی است ازاین پهلو تا آن پهلو ؟ چه اندک زمانی است که در دست ماست، حتی همین کوتاه تکه تکه ، و چه احمق است اگر یک اسباب بازی ،یک عروسک در خود حریص باشد ، مغرور و فریبکار، پست وترسو ، نازک اندیشه است این فرسودنی ، مگر نه ؟ دنیای یک عروسک ، یک طبقه یا یک کشو بیش نیست ، هرچند شاید روزگاری نیز در پشت ویترین یک مغازه کوچک سرنبش اما دیگر بدانجا باز نخواهد گشت ، جای او را گرفته اند دیگر عروسکها و خود نیز میداند ، از روزی که کودکی باتریهایش را بیرون کشیده ،او را به ته کشو در فراموشی تنها رها می کند .تمام شد فقط همین چه غم انگیز است اسباب وارگی و اسباب آوارگی. بوی نویی ، بوی کهنگی و فیما بین آن بوی لیمو ، پرتقال ، موز و سالها بوی گس بی مزگی و باز هم بوی کهنگی ، خداحافظی فراموشی ،شاید حتی بی خداحافظی .......... رها شدن. اینجا برزخ اوست تا اسباب کشی دیگر که دوباره دیده خواهد شد واین بار نیزهمان تسلسل گس و توهم بامزه بودن
آذرماه 1384

0 Comments:

Post a Comment

<< Home