Send via SMS

Tuesday, January 24, 2006

چه خدایی ، چه عزیزی

من به شکرانه اين دوست که با ماست سلامت دادم
ودر آن چهره سرسبز تورا مي ديدم که در اين نزديکيست
و همیشه و همیشه این به یادت باشد که خدا بی ما نیست
در شهابي که دو شب پيش اطاقم آمد چهره ات پيدا بود
موجهايي آرام ، پرصلابت پرجوش ، بي صدايي که بلرزاند گوش
من ندايي ديدم که سر صبح به زيبايي گفت : من همان نسترنم که به شبنم گويم آب زن جان مرا
که تري شادابيست که نخشکد روحم و نميرد باران
حرفها تکراري ، کوچه ها تکراري ، مردمان تکراري ، همه جا کرات است و صدا تکراريست
من خدا مي خواهم ، در درون مي جويم ، چه خدايي چه عزيزي مي بينم که در اين نزديکيست
درهمين چايي تلخ ، قند سپيد و در آن دود سياه
تابستان 1378

0 Comments:

Post a Comment

<< Home