چه خدایی ، چه عزیزی
من به شکرانه اين دوست که با ماست سلامت دادم
ودر آن چهره سرسبز تورا مي ديدم که در اين نزديکيست
و همیشه و همیشه این به یادت باشد که خدا بی ما نیست
در شهابي که دو شب پيش اطاقم آمد چهره ات پيدا بود
در شهابي که دو شب پيش اطاقم آمد چهره ات پيدا بود
موجهايي آرام ، پرصلابت پرجوش ، بي صدايي که بلرزاند گوش
من ندايي ديدم که سر صبح به زيبايي گفت : من همان نسترنم که به شبنم گويم آب زن جان مرا
که تري شادابيست که نخشکد روحم و نميرد باران
حرفها تکراري ، کوچه ها تکراري ، مردمان تکراري ، همه جا کرات است و صدا تکراريست
من خدا مي خواهم ، در درون مي جويم ، چه خدايي چه عزيزي مي بينم که در اين نزديکيست
درهمين چايي تلخ ، قند سپيد و در آن دود سياه
تابستان 1378
تابستان 1378
0 Comments:
Post a Comment
<< Home